مرا به یاد من آر
مرا از یاد برد آخر ولی من ............بجز او عالمی را بردم از یاد
قالب وبلاگ
نويسندگان

دعا میکنم تا اجابت بشه 

                                      دعا میکنم چون دلم روشنه ... 

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدایی که در این نزدیکی است ... 

 

واقعا نمیدونم در مورد این قسم آدمها چطور قضاوت کنم . میدونم که " اصولا " آدم نباید درمورد کسی قضاوت کنه ولی " آدمیم " دیگه !‌خواه ناخواه وقتی چهره یه نفر رو تصور میکنیم یه فکری در موردش به ذهنمون خطور میکنه . 

داشتم میگفتم . 

واقعا نمیدونم در مورد این قسم آدمها چطور قضاوت کنم . کدوم قسم آدمها ؟ همین آدمهایی که فکر میکنن فقط خودشون دل دارند . فکر میکنن اونی که تو سینه اونهاست دله ،‌اونی که تو سینه بقیه است قلوه سنگه . فکر میکنن هرطور دلشون بخواد میتونن با هر کسی حرف بزنن و رفتار کنن و بقیه نباید ناراحت بشن چون اونها دارن منطقی و معقول حرف میزنن . چون اونها حتی اگه منطقی و معقول نباشن ، اینطوری هستن دیکه . چون اونها نمیتونن اینجوری نباشن . چون هزار تا کوفت و مرگ دیگه .  

ولی وقتی یه اتفاقی میفته که یکی مثل خودشون که نه ! صد درجه بهتر از خودشون با هاشون رفتار میکنه ، نامردی کرده ، نباید اینطور میکرده ، حلالشون نمیکنه . میشینه میگه خدایا عجب بنده هایی داری ، آی دنیا عجب رسمی داری . 

نمیدونم در مورد اینجور آدمها چطور قضاوت کنم . آدمهایی که هنوز یاد نگرفتن بالغانه رفتار کنن . هنوز مثه بچه ها اداهای جورواجور درمیارن ، هنوز وقتی یه چیزی میگی یا یه کاری میکنی تا صد سال تلافی میکنن ولی وقتی یکی میاد جلوشون وایمیسته اولین چیزی که به ذهنشون میرسه اینه که " این بچه بازیا چیه ؟؟"

نمیدونم در مورد اینجور آدمها چطور باید قضاوت کنم . آدمهایی که وقتی در کنار کسانی که دوستشون دارن هستند ، با بی توجهی و اعمال نسنجیده و لجبازی و کینه توزی اونها رو میرنجونن ولی وقتی از اونها جدا میشن ... 

نمیدونم در مورد اینجور آدمها چطور باید ... 

دلم نمیاد . دلم نمیاد 

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]

یا نور المستوحشین فی الظلم 

 

خیلی وقت بود اینطوری صداش نزده بودم . . . 

یا رب یارب یا رب . . . 

 

خدا گفته باید صبر کنم .

خدا گفته ... پس هرچند سخت ولی صبر میکنم .

هرچند دلم نخواد ولی صبر میکنم .

صبر میکنم و هیچ کاری نمیکنم .

خدا حتما صلاح همه بنده هاش رو میخواد . 

من از خدا یه چیزایی خواستم .

خواستم که هیچ وقت دوباره خودشو ازم نگیره .

خواستم هیچ وقت خواسته ای نداشته باشم که خودشو ازم بگیره .

خواسته ام که اگه یه روز چیزی خواستم که اونو ازم میگیره اونو بهم نده .

من از خدا خیلی چیزا خواستم . 

از قول یه عزیزی امشب این رو هم از خدا خواستم :‌

خدایا بمیرانم ولی پسم نزن  !‌

اگه خدا بخواد اتفاقی بیفته اون اتفاق حتما میفته و اگه خدا نخواد زمین و زمان رو هم بهم بدوزم بی فایده است . 

اگه خدا بخواد حتما میشه . و اگه نخواد حتما صلاح بر اینه . 

من هم خودم رو تسلیم خدا میکنم . دلم میخواد بنده خدا باشم . فقط بنده خودش . 

خدایا کمکم کن ... من فقط صبر میکنم .

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام یکی بود قصه ها که همیشه هست، از زبون همون یکی که نبوده و نیست ... 

 

شب به نیمه رسیده ... 

دارم آهنگ لهراسبی رو گوش میدم . گاهی اینقدر تشابه احساسات آدما در موقعیت ها و شرایط مختلف با هم زیاد میشه که انگار حوادث عینا تکرار شدند ، فقط کاراکتر قصه هاست که عوض شده ... انگار داستان های دنیا مدام در حال تکرارن ، فقط جای آدما عوض میشه ...

این هم حسی ها بهانه خوبی میتونن باشن که یه آهنگ یا یه شعر برات بشه "خاص " ... تو دوستش داشته باشی و خلوتت رو باهاش پر کنی . 

دلم میخواد اینجور شعرها و آهنگها حرفای منو خدا باشه ... 

حرفهای من و خدا ، حرفای ما و خدا توی خلوتمون ! 

 

هنوز عادت به تنهایی ندارم 

                                        آره ... یجورایی حس میکنم با وجود این همه آدم دور و برم

                                        واقعا تنهام .... خیلی تنها ....

باید هرجوریه طاقت بیارم 

اسیرم بین عشق و بی خیالی 

چه دنیای غریبی بی تو دارم 

                                       آره ... خدایا ! دنیای ما بی تو همین طوره ... دنیای غریبی

                                       میشه دنیای بی تو  حتی گاهی توی غربت غربی خودمون  

                                       غرق میشیم ... 

یه وقتایی به من نزدیک تر شو 

دارم حس میکنم از دست میرم 

 

نمیترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم ؟

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه تو دستای تو آرامش بگیرم 

                                     آره ... آرامش واقعا معنایی جز این نداره ... این که حس کنیم

                                     تو همیشه و هر لحظه کنارمونی ... هر لحظه و هر لحظه 

 

دارم تاوان دلتنگیمو میدم 

                                   آره ... دارم تاوان پس میدم ... تاوان زمانهایی که به کسانی

                                   دلبستم و وابسته شدم که غیر از تو بودند ... که مثل تو

                                   جاودان آسیب ناپذیر نبودن. باید تاوان بدم و تاوان سختیه ...

کنار تو به آرامش رسیدم 

بیا دنیامو زیبا کن دوباره 

خدایا از تو زیباتر ندیدم 

                                خدایا ... تنهام نذار . 

راستش این روزا که بهش فکر میکنم ، حس میکنم یه تیکه از سینه ام ، یه تیکه از قلبم کنده شده . جاش برام خیلی خالیه . شاید هم یه جور خودآزاریه که کسی رو دوست دارم که بودن باهاش من رو آزار داده ... ولی نمیتونم فراموش کنم همچین کسی توی زندگیم بوده . نمیتونم به یادش نباشم . نمیدونم تعریف آدمها از دوستی چیه . اصلا مگه دوستی چیزیه که تموم بشه ؟ چیزیه که تاریخ مصرف داشته باشه ؟ کی گفته دوستی و رفاقت مال یه مقطع زمانیه و بعدش مارو بخیر و شما رو به سلامت ؟ 

الان کنار دوستام هستم ... از این که کنار اونهام احساس آرامش میکنم . خدا رو شکر که دیگه مثه قبل بعضی سختیها رو ندارم . قبل از اینکه بیام پیششون این آیه تو جاهای مختلف میومد جلوی چشمم :  ان مع العسر یسری . شاید این آرامش نسبی به خاطر روزهای سخیته که گذروندم . 

ولی حس میکنم یه چیزی کمه ... یه چیزی باید باشه که نیست و وقتی به این یه چیز فکر میکنم ناخودآگاه دلتنگ میشم . 

میدونم که اون داره روزهایی رو میگذرونه که شبیه دیروزهای من هستن . 

حتی یه لحظه فکر اینکه تجربیات امروز اون به خاطر کارها و حرفاییه که در گذشته در حق من روا داشته ، مغزم رو میخوره . 

دیشب رفتم مسجد . کلی براش دعا کردم ... گریه کردم ... به خدا گفتم خدایا من بخشیدمش ، اگه ناراحتی که براش پیش اومده تاوان کارهاشه ، من راضی نیستم . من از دل و جون بخشیدمش . نمیخوام به خاطر من ... 

مامانم میگه هر وقت دلت میشکنه حواست باشه کسی که دلت شکسته رو نفرین نکنی ، برای خودت چیزای خوب از خدا بخواه چون خدا اون موقع هر چی که بخوای بهت میده . 

هر بار با حرفش ، با کارش دلم رو شکست ... هربار با برخوردی که کرد باعث شد اشکم در بیاد ، حتی برای خودم دعا نکردم . گفتم خدایا خوشبختش کن ... خدایا نکنه به خاطر اینکه دل من رو شکسته بلایی سرش بیاد . همون لحظه بخشیدمش . 

ولی چندبار هم شد که دستم رو آوردم بالا و گفتم : خدایا نمیخوام سختی هایی که من کشیدم رو اون بکشه ، ولی ای کاش "بفهمه " من چی کشیدم ... 

میترسم ... میترسم که ... 

خدا من رو ببخشه ... 

خدا من رو ببخشه اگه چیزی که ازش خواستم باعث یک لحظه رنج و ناراحتی کسی شده باشه . 

خدا من رو ببخشه ... 


[ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]

چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است…
درست مثل همین باران…که بی سوال …
فقط می بارد…آرام …شمرده شمرده…فقط می بارد…
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

[ سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

چو به دوست دل سپردم به خود این گمان نبردم

 

کـه نه بخــت وصــل دارم نه تـحـــمل جــــدائی

دکترصدارت

[ سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ رها ]

♥♥خدا♥♥
آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را
و دریایى که غرق نمی کند
... " موسى " را
کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ، " نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او " قدمی بردار "
تا ده قدم
آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

♥♥خدا♥♥

 
[ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش 

 

واقعیت آن است که هست 

و حقیقت آن است که باید باشد . 

و من به دنبال حقیقتم حتی اگز واقعیت نداشته باشد . 

[ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام معبودم 

 

حالا می فهمم چرا اینقدر دوستت داشتم . 

من یه نفر رو میخواستم که  باورم کنه تا بتونم بارور بشم . تو اون یه نفر بودی . 

وقتی باورت کردم ، باروم رو ازم گرفتی . و من شکستم . 

الان خوبم . 

چون فهمیدم اون کسی که باید باورم میکرد تو نبودی . خودم بودم . 

من خودم باید خودم رو باور میکردم . 

به خاطر همه درسهایی که بهم دادی ، بهت مدیونم  . تا همیشه .  

یادم تو را فراموش ...؟!

[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش و به یادش 

امروز برای انجام کاری رفته بودم خوابگاه بسطامی . باید یه مدت دم در منتظر میموندم . سر صحبت با انتظامات خوابگاه بسطامی باز شد .
 
یکی از اونها می گفت که 22 ساله که نگهبان خوابگاه های دانشگاه امیرکبیره . 

22 سال ! یعنی از سن الان من هم بیشتر ! به اندازه یک عمر !!!! 

پرسیدم : واقعا 22 ساله که توی این اتاق کار میکنید ؟ عمرتان که در این اتاق گذشت ! گرچه از لحن جمله ای که داشتم ناراحت شدم  ولی وقتی حرفهاشون رو شنیدم ، خوشحال شدم از اینکه این حرف رو زدم . 

ایشون گفتند : 

قطره ای در جویباری می رود 
 کز پی انجام کاری می رود 

من حتی این قطره هم نیستم . شما دانشجوها این قطره ها هستین . ما فقط مثل کــَرت ( مسیر هدایت آب ) به شما کمک میکنیم که به مقصد برسین . 

من افتخار می کنم که 22 سال از عمرم نگهبان خوابگاه امیرکبیر بودم . 
افتخار میکنم که به دانشجوها خدمت کردم .
 افتخار میکنم که عمرم در این راه گذشت . 

قبلا که این خوابگاه ، خوابگاه پسرها بود ، شبی نبود که توی نگهبانی سفره پهن نکنیم و 10 تا دانشجو دورش نشینن یا ما نریم پیش اونها . زندگی همینه ! 
الان هم خیلی ها هستن که میان و به ما سر میزنن . هر کدوم برای خودشون کاره ای شدن . 

خیلی حرفهای دیگه هم زدند . یه جوری حرف میزدند که من کاملا این رو حس کردم که ایشون خودشون رو جزئی از یک جریان بزرگتر می دونن . جریانی که در کل جهان جاریه . چیزی که خیلی از ماها هنوز نمیدونیم یا اگه میدونیم بهش ایمان نداریم . 

همین چند دقیقه ای که به حرفشون گوش دادم ، خیلی چیزها برام روشن شد . حرفهایی که میزد ، شعار نبود . با یه احساس آرامش و رضایت درونی خاص صحبت میکردند . مثه یه استاد فلسفه ، یه استاد عرفان . جوری که خیلی از استادهای ما باید اونطور باشن ولی نیستن ! 

خیلی ها تا مقاطع بالا پیش میرن ، پیش رفتن ! ولی خیلی چیزها رو هیچ وقت نمیفهمن . شاید خیلی چیزها رو عوضی هم بفهمن. نمیگم درس خوندن و ادامه تحصیل کار اشتباهیه . نه ! اصلا ! ولی نباید باعث بشه هدف اصلی زندگی گم بشه . 

به قول خودش : مهمترین چیزی که باید در مدرسه یاد بگیریم اینه که مهمترین چیزها رو نمیشه در مدرسه یاد گرفت ! 
من هم افتخار میکنم به اینکه توی دانشگاهی درس میخونم که نگهبان خوابگاهش در مورد زندگی اینطور فکر میکنه و حرف میزنه . 

واقعا افتخار میکنم . . . 


[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۳ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نامش و به یادش 

 

بهم گفت : 

گاهی وارد یه رابطه که میشی باید از خیلی چیزها مایه بذاری ، غرورت ، شخصیتت ، باید ارزشت رو خیلی بیاری پایین . ولی در مدتی که داری در اون رابطه تلاش میکنی ، خوبی هایی به خوبی هات اضافه میشه ، خیلی چیزها یاد میگیری . حتی اگه تلاشی که میکنی به نتیجه نرسه و اون فرد متوجه اون نشه ، تو ضرر نکردی . 

ممکنه اون طرف ارزشش رو نداشته باشه ، ولی تو ارزشش رو داری که به خوبی هات اضافه بشه . 

-------------------------------------------------------------------------------------------

بهم گفت : 

وقتی حرفی رو میشنوی به اون حرف حامله میشی . باید اون حرف رو در درون خودت بپروری . موقعش که شد اجازه بدی بیاد بیرون . 

ولی ما ها برعکسیم . سقط جنین میکنیم . 

دلم میخواد اونطوری بشم که برام توصیف کرد . 

اینکه یاد بگیرم چطور حرف بزنم . 

توصیف خوب حرف زدن مثه توصیف مدینه فاضله است ... قشنگه ! 

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام زیبا 

خدا به یکی از پیامبرانش گفت:

هنگام خشم به یاد من بیفت
تا هنگام خشمم، هوایت را داشته باشم و تو را با آنها که قرار است نابود کنم، نابود نکنم.
انتقام‌جویی از دشمنانت را به من بسپار که انتقام گرفتن من از انتقام گرفتن خودت بهتر است.

اصول کافی/ ج2/ ص 304
------------------------------------------------------------------------------------------
مام باقر (علیه السلام):
آدم وقتی عصبی می‌شود،‌ تا گناه نکند و کار خود را به جهنم نکشاند، آرام نمی‌گیرد.
هر وقت عصبانی شدید و ایستاده بودید، فوراً بنشینید. با این کار پلیدی شیطان از شما دور می‌شود.
اگر هم از دست کسی از قوم و خویشتان عصبانی شدید و بر او خشم گرفتید،
نزدیکش شوید و او را لمس کنید.
چون لمس کردن خویشاوندان آرامش می‌آورد.

اصول کافی/ ج2/ ص 302 
--------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
 
[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش 

 

خبر آمد خبری در راه است ...

[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نامش 

 

حافظ هم که همیشه خوش داره ما رو با حرفهاش ...

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند   بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
     
[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نامش 

 

این سه تا کلمه کلیدی برای خیلی جالب بودند : 

توکل به خدا 

توسل به اهل بیت 

توجه به امر سید علی 

---------------------------------------------------

بیاین دعا کنیم امام حسین ( ع) ما رو هم بخره ... 

امام حسین (ع ) ! ما رو هم بخر !

[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام او 

 

خیلی سعی کردم امروز با حرفهام نرنجونمت . ولی نتونستم ... 

راهی که داری میری درسته رفیق ، ولی این راهش نیست ! 

قبلا هم بهت گفتم  ،دانش و اطلاعاتم در حدی نیست که بتونم قانعت کنم . ولی این دلیل نمیشه که درست بگی . 

خدا کنه یا من هدایت بشم یا تو 

و در بهترین حالت هر دومون ! 

[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام زیبا 

امشب دوباره رفتم پای منبر حاج آقا 

یقین کردم که خدا این حاج آقا رو فرستاده مخصوص خودم 

هر بار یه دل مشغولی دارم ، یه جوری حرف میزنه که مخاطب حرفهاش خود خودمم . 

میگفت : 

ماها خدا رو واسه کردیم برای رسیدن به هرچی که توی دنیاست . خدایا اینو بده  ،اینو بده ، اینو بده . در حالی که خدا گفته بابا جان من همه دنیا رو برای شما ها آفریدم که شما به من برسید. 

باید همه چیزهای دنیایی واسطه رسیدن به خدا باشند ، نه اینکه خدا رو واسطه کنیم برای اینکه به دنیا برسیم . 

حالا یه کم پیشرفته تر که باشیم امام معصوم رو واسطه خودمون و خدا میکنیم که ای امام معصوم از خدا بخواه این رو به من بده . 

حماقته ها ! 

زبونمون لال میشه یه بار هم خود خدا رو ازش بخوایم ؟ 

یه بار بگیم خدایا ! خودت رو به من بده . 

این همه حرف با این زبونمون میزنیم  ، شده یه بار بگیم خدایا شکرت که این زبون رو برای شکر کردن به من دادی ؟ 

شده تا حالا از خدا بخوایم بهمون عصمت بده ؟ 

یه حاج آقایی بود ، یه روز ملک الموت اومد پیشش گفت : خدا به من گفته بهت بگم مرگت دست خودته  ،اگه میخوای الان بمیر ، اگه میخوای هر وقت دیگه . 

به عزرائیل گفته بود میخوام بمونم . 

آخر عمرش گفت : من فکر میکردم بمونم میتونم آدم بشم . دیدم نمیشه ! 

حالا طرف کی بوده ؟ یکی بوده که سلمان هم در تشییعش حاضر شده . 

اگه سمت و سوی زندگیمون رو اینطوری تعریف کنیم ، دنیا خودش میاد طرفمون . 

اگه نه ! من بدو ... دنیا بدو ....

******

خدایا خودت هممون رو آدم کن . 

خدایا من رو هم آدم کن . من دیگه از پس خودم بر نمیام ! 

حالِ  امشب خودم رو خیلی دوست دارم . شرایط اونجوری که میخواستم نیست ! ولی از هرچی که پیش اومده راضی ام . 

دیگه اون چیزی که میخواستم رو نمیخوام . 

امیدوارم حال امشبم رو تا آخر عمر یادم بمونه . 

اینکه چرا الان سبکبالم . اینکه الان چی میخوام . اینکه فقط خدا رو میخوام ... 

خدایا این لحظه زندگیم رو در تمام لحظه هام کپی - پیست کن ! 

اوس کریم 

چاکریم :*

هرکجا هستم باشم 

آسمان مال من است 

[ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش 

و به مادر موسی وحی کردیم که طفلک را شیر ده و چون (از آسیب فرعونیان) بر او ترسان شوی به دریایش افکن و دیگر هرگز مترس و محزون مباش که ما او را به تو باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم. (۷) 

.... و بدین وسیله ما موسی را به مادرش برگردانیدیم تا دیده‌اش روشن شود و حزن و اندوهش به کلی برطرف گردد و نیز به طور یقین بداند که وعده خدا حق است، لیکن اکثر آنان از این حقیقت آگاه نیستند. (۱۳)

سوره قصص

و کسانی را که صبح و شام خدا را می‌خوانند، و جز ذات پاک او نظری ندارند، از خود دور مکن! نه چیزی از حساب آنها بر توست، و نه چیزی از حساب تو بر آنها! اگر آنها را طرد کنی، از ستمگران خواهی بود! (۵۲)

و این چنین بعضی از آنها را با بعض دیگر آزمودیم (توانگران را بوسیله فقیران)؛ تا بگویند: «آیا اینها هستند که خداوند از میان ما (برگزیده، و) بر آنها منّت گذارده (و نعمت ایمان بخشیده است؟!» آیا خداوند، شاکران را بهتر نمی‌شناسد؟(۵۳)

کلیدهای غیب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسی آنها را نمی‌داند. او آنچه را در خشکی و دریاست می‌داند؛ هیچ برگی (از درختی) نمی‌افتد، مگر اینکه از آن آگاه است؛ و نه هیچ دانه‌ای در تاریکیهای زمین، و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد، جز اینکه در کتابی آشکار [= در کتاب علم خدا] ثبت است.(۵۹)

او کسی است که (روح) شما را در شب (به هنگام خواب) می‌گیرد؛ و از آنچه در روز کرده‌اید، با خبر است؛ سپس در روز شما را (از خواب) برمی‌انگیزد؛ و (این وضع همچنان ادامه می‌یابد) تا سرآمد معینی فرا رسد؛ سپس بازگشت شما به سوی اوست؛ و سپس شما را از آنچه عمل می‌کردید، با خبر می‌سازد. (۶۰) 

او بر بندگان خود تسلّط کامل دارد؛ و مراقبانی بر شما می‌گمارد؛ تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد؛ (در این موقع،) فرستادگان ما جان او را می‌گیرند؛ و آنها (در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمی‌کنند.(۶۱) 

سپس (تمام بندگان) به سوی خدا، که مولای حقیقی آنهاست، بازمی‌گردند. بدانید که حکم و داوری، مخصوص اوست؛ و او، سریعترین حسابگران است! (۶۲) 

بگو: «چه کسی شما را از تاریکیهای خشکی و دریا رهایی می‌بخشد؟ در حالی که او را با حالت تضرع (و آشکارا) و در پنهانی می‌خوانید؛ (و می‌گویید:) اگر از این (خطرات و ظلمتها) ما را رهایی می‌بخشد، از شکرگزاران خواهیم بود.» (۶۳) 

بگو: «خداوند شما را از اینها، و از هر مشکل و ناراحتی، نجات می‌دهد؛ باز هم شما برای او شریک قرار می‌دهید! (و راه کفر می‌پویید.)» (۶۴)

سوره انعام 

[ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

سه نفر هستند که هنگام دیدار با خدا از هر دری که بخواهند وارد بهشت می‌شوند

1ـ کسی که خوش اخلاق باشد.
2ـ کسی که هم در تنهایی هم در حضور مردم از خدا بترسد.
3ـ کسی که جر و بحث را رها کند، حتی اگر حق با او باشد.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
اصول کافی/ ج2/ ص 300

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدای مهربانم 

 

راستش شاید اگه بهم قول نداده بود اینقدرها تو خودم فرو نمیرفتم . 

به فکر همه قول و قرارهایی افتادم که زیرشون زدم . 

شاید یادش رفته باشه ولی دلیلش مهم نیست . مهم اینه که به قولش نمیتونه عمل کنه . 

------------------------------------------------------------------------------------------

بهم گفت : خیلی خوشحالم از اینکه یکی پیدا شد که از من پایین تره . 

به فکر همه آدمهایی افتادم که از این که از من پایین تر بودند خوشحال شدم . 

از خودم بدم اومده . 

حقیقتش اینه که  با این طرز تفکر از هیچ کدومشون بالاتر نبودم ...

----------------------------------------------------------------------------------------

بهم گفته بود که طرف رو خیلی دوست داره . با خودم گفتم چی میشه که یکی ، یکی دیگه رو دوست داشته باشه و دوست داشتنه متقابل نباشه . 

یه سال بعد طرفش رو دیدم . 

حرفمون رسید به یه جایی که گفت : فلانی از من بالاتر بود  . تلاشی هم نمیکرد من مثله خودش بشم . 

به این فکر افتادم که گاهی آدم یه نفر رو دوست داره چون وجود اون یه نفر بهش یه جور حس برتری میده . 

از همه دوست داشتن های اینطوری بدم اومده . 

نمیدونم تو زندگیم تا حالا چند نفر رو به این خاطر دوست داشتم . 

تا اینجای زندگیم ، فهمیدم خیلی چیزها دوست داشتن نیست و ما فکر میکنیم هست

-----------------------------------------------------------------------------------------

لازم نیست حتما یه اتفاق گنده بیفته که بفهمیم داریم راه درست رو میریم یا راه اشتباه . 

گاهی فقط ها همین که اتفاقی نمی افته خودش میتونه دلیل باشه . 

--------------------------------------------------------------------------------------------

بهش گفتم : اگه درخواستم رو مطرح کنم غرورم شکسته میشه . 

گفت گاهی وقتا درخواست کردن ، زیر پا گذاشتن غرور نیست . فقط اینه که تو تعیین میکنی ماجرا چطور پیش بره و اون رو هدایت میکنی . 

بیشتر که فکر میکنم میبینم دلم میخواد ماجرا خودش پیش بره ! 

---------------------------------------------------------------------------------------------

حرف قشنگی بهم زد ! 

بهم گفت : اگه میخوای کار نکنی ، اگه میخوای کار رو بذاری و بری ، هیچ اشکالی نداره . برو . فقط بدون چی رو داری میذاری و میری . 

---------------------------------------------------------------------------------------------

گفت : 

تصمیم درست رو گرفتی . درست اولویت اوله . نباید زمین بمونه . 

خودم قبول ندارم درس اولویت اوله . اولویت اول من چیز دیگه است . ولی برای رسیدن به اون باید از نظر درسی نگرانی نداشته باشم . 

.... بعضی حرفها گفتن نداره . 

توکل به خدا 

---------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی یه جوری رفتار کرد که انگار حرف حرف اونه ، دلم میخواست یه دعوای حسابی راه بندازم . 

یه کم فکر کردم . 

اون آدم ارزشش رو نداشت . 

به همین سادگی ! 

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش 

نه اهل نفرینم نه اهل آه کردن...


من جنس بارانم

                           میبارم برایت.

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

 

چند توصیه آیت الله بهجت (ره) :

برای دوری از ریا ، لاحول و لا قوه الا بالله را زیاد بگویید.

برای درمان عصبانیت ، صلوات زیاد بفرستید .

برای تمرکز فکر ، لا اله الا الله  زیاد بگویید .

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

درازدحام این روزهای زندگی، گاهی آن قدر تنهایی که دلت بی‌قرار حضور کسی می‌شود.
کسی که ساده و بدون ملاحظات منفعت و هزینه‌ی این روزهای آدمیان، کنارت باشد، حرف‌هایت را بشنود و دوستت داشته باشد.

کسی که پناهگاهی امن باشد وقتی که بی‌مهری‌ها امانت را بریده.
کسی که دستانش توانایی یاری دارند و یاری دستانش را در روزهای سخت و سرد، از تو دریغ نمی‌کند.
کسی که مثل هیچ کس نیست…
کسی به نام دوست، رفیق، مونس!
بی‌شک تو هم مثل من لبریز از شوق و ذوق می‌شی، وقتی بدونی که تمام چیزایی که از یک دوست مونس میخوای، در همین نزدیکی‌هاست. و وقتی دلت مطمئن می‌شه که این رو از راستگوترین مردم، امام مهربانی، امام رضا علیه‌السلام بشنوی. آن‌جا که می‌فرمایند: امام دوست و مونس شماست... الامام الانیس الرفیق
چه قدر میشناسیم رفیقی را که حتی لحظه‌ای هم از یادش نخواهیم رفت؟!
دوستی که با تمام جلال و شکوه، شأن و مرتبه‌ی والایش دوست ماست. دوست همه ما، حتی آنان که او از گناهانشان غمگین است. چنانکه در دعایش می‌فرماید:
 
خدایا! شیعیان ما را از شعاع نور ما و باقیماندۀ طینت ما خلق کرده‌ای، آنها با اتکا بر محبت و ولایت ما، گناهان زیادی کرده‌اند، از آنها بگذر که ما از آنها راضی شدیم...
 
حال قضاوت باتوست، چه‌قدر قدردان حضور چنین دوستی بوده‌ای؟
چه‌قدر دستان سخاوتمندش را باور داشته‌ای؟
اصلا تابحال به دوستت سلام داده‌ای...؟
حالا به امام زمانت علیه‌السلام سلام کن و به او بگو:
 
                      دوستت دارم.......

www.nabzezamin.com

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

با توجه به آیات و مفاهیم قرآن کریم، آدم احساس می کند خداوند متعال بیش از آن که به انجام خوبی و ترک بدی تأکید داشته باشد، بیشتر به نفسِ تقوا توجه دارد.
معنای این حرف نفیِ اخلاقیات نیست. اما خداوند بیشتر از این که بر فهرست کردنِ خوبی و بدی تأکید داشته باشد، بر تقوا تأکید دارد.
برای خداوند بیشتر مهم است که خداترس باشیم. خدامحور باشیم. «به خاطرِ خدا بودنِ کارها» مهم است نه «خودِ کار خوب و بد».


انسان موجود ضعیفی است و فقیر به سمت خداوند است. اصلا بنا نیست ماها آدم خوب و کاملی باشیم. نمی توانیم. نمی شود! انسانْ، ضعیف تر از آنی است که بدون خدا، بتواند آٔدم خوبی بشود. اصلا نمی تواند.
اصلا زندگی یعنی تعامل با خداوند نه تعامل با دیگران! همه زندگی همین طور است. «فأینما تولّوا فَثَمّ وجهُ الله» هر جا رو کنی، روی خدا آن جاست. اصلا ما در محاصره خداوندیم. مستقلّ از خدا نیستیم.
هر جا رو کنی، خدا را باید ببینی. پس اصلا زندگی یعنی تعامل با خدا. ۲۴ ساعت با خدا رو در رویم. در هر جا و در هر حال.
مهم این نیست که ما خوب زندگی کنیم یا نه. مهم این است که ما با خدا خوب تعامل می کنیم یا نه. اصل و فرع را نباید قاطی کرد. اصلْ، تعامل با خداست. در سایه ی این تعامل و مراقبت، کار خوب هم باید انجام دهیم.
استاد پناهیان

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !

و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

[ شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

دلم یه جایی رو میخواد که ماه به اندازه آسمون بزرگ باشه...

[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام تنها یاورم خدا

 

امشب شب یلداست . بلندترین شب سال ... همون شبی که میگن باید به خاطر چند ثانیه بیشتر باهم بودن جشن گرفت . 

صدای خنده و شادی دوستان از در چوبی میگذره و به اتاق خلوت نفوذ میکنه . 

اتاق خالیه ...

آره ... شب یلداست و من تنها توی اتاق نشستم . 

نه اینکه خودم از عمد کاری کرده باشم که این موقعیت پیش بیاد ، نه ! اتفاقا امشب با خیلی ها بودم ... ولی اصل " بودنه " که الان دست من نیست . و الان "نیستم " . 

گاهی وقتا خودم هم نمی فهمم چی میگم . برای اینجور حرف زدن تلاش نمیکنم ولی حرفهام همیشه همین طور به هم گره میخوره . دلم میخواست رو راست تر باشم ، اول از همه با خودم ! ولی قرار نیست هر چه که دل آدم میخواد همون بشه . واقعا غبطه میخورم به حال کسایی که با یه جمله همون چیزی که مد نظرشون هست رو شفاف و واضح بیان میکنن . 

راستش اعتقاد دارم توی چنین موقعیت هایی که همه سرشون بهم گرمه ، تو بی اینکه بخوای خودت میمونی و خودت ، یه شرایط زمانی و مکانی خاص برات فراهم شده . و توی باید از این شرایط یه استفاده خاص ببری . باید یه چیزی رو بفهمی . نباید ساده از کنارش رد بشی . نباید بزور بخوای با وجود کسی این تنهایی رو پر کنی . نباید ناراحت بشی . باید بگردی دنبال جواب این چرا که " چرا " الان خدا خواسته من تنها باشم . 

نه اینکه بخوام خودم رو ببرم بالا و بگم خدا همه رو رها کرده ، منو کشونده یه گوشه که آره تو خوبی و بقیه بدن یا یه چیزی شبیه این . اصلا چنین منظوری ندارم . ولی همه ما توی این دنیا شاگردیم و باید یه چیزی یاد بگیریم . این دنیا یه کلاس درس خیلی بزرگه . هر شاگردی هم با یه روش آموزشی جواب میبینه . منم اینجور موقع هاست که بیشتر به خودم میام . 

آدمهای اطرافم رو میبینم . می بینم که چقدر ساده کنار هم هستند و چقدر ساده از کنار هم بودن لذت میبرن . چقدر ساده خوشن . آدم برای اینکه خوش باشه لازم نیست کار خاصی انجام بده . صرف این باهم بودن خودش خوشی میاره . 

چند مدته دوتا دوست صمیمی رو که میبینم چند دقیقه فقط میشینم و نگاهشون میکنم . از خودم میپرسم چرا من نمیتونم از چنین ارتباطی بهره ببرم ؟ از خودم میپرسم این ها چیکار کردن که الان اینقدر قشنگ دارن باهم رفاقت میکنن ؟ 

و در نهایت این پرسش و پاسخ های ذهنی میرسم به این "ای کاش " که ای کاش یکی هم پیدا بشه من رو همین طور که هستم با همین معایب و محاسن ، همین طور که هستم بخواد . 

گاهی وقتا وقتی یه همچین آدمهایی رو با هم میبینم خیلی غصه ام میشه . خودم رو دلداری میدم : که ای بابا ! قبل از این دنیا که تنها بودیم . وقتی هم که از این دنیا بریم تنهاییم . توی قیامت هم تنهاییم . خودمون هستیم و خودمون . حالا دیگه چه فرقی میکنه توی این مدت زمان محدود عمر که مثل برق و باد میگذره تنها باشیم یا نباشیم ؟!

من که از اولش تا الان تنها بودم . بقیه اش هم همین طور سر میکنم . نهایتش شصت سال دیگه تنها باشم . خوب که چی ؟ آخرش که باید بمیرم . به ازدواج هم اصلا دیگه اعتقادی ندارم ! اینکه یکی پیدا میشه که تنهاییت رو پر میکنه . اینا همش امید و آرزوی یه عده آدمه که یا اختیار زندگیشون دست خودشون نیست و همش منتظرن یکی از بیرون نجاتشون بده  یا الان روزهای سختی دارن و یه جورایی فرافکنی میکنن که بتونن از این روزها رد بشن .  

همین هم باعث شد بگردم دنبال یکی که وقتی بهش میگم دوست خیالم راحت باشه که همیشه هست . یکی که وقتی مثه الان تنها میشم ، بتونم بگم با وجود اون من تنها نیستم . همونی که همه جوره باهام راه میاد . همونی که همه بدی هام رو بهتر از هر کسی میدونه ولی رفاقتش نمیذاره ازم ناامید بشه حتی الان که خودم هم از خود م ناامیدم . 

آدم وقتی هی به در بسته میخوره ، هی به در بسته میخوره ، هی میره و درها رو روش میبندن ، میرسه به یه جایی که دیگه خسته میشه . میره طرف اون دری که همیشه بازه . حتی اگه شده همون دم در بشینه ... 

امشب حاج آقا پناهیان میگفت : وقتی روی یه چیزی هی اصرار میکنید هی اصرار میکنید که خدایا من اینو میخوام ، میخوام ، میخوام . خدا بهت میگه : بگیر ، برو به جهنم . 

نمیخوام چیزی رو به زور از خدا بخوام . شاید یه زمانی میخواستم ولی الان دیگه نمیخوام .  مگه قراره سر جمع چه مدت توی این دنیا بمونیم ؟ تهش باید بریم . هرجوری که باشیم باید بریم . با هرکی باشیم باید بریم .حالا دیگه چه فرقی میکنه ؟؟ واقعا دیگه چه فرقی میکنه ؟؟؟ 

خدایا این دنیا همش تنها بودم . اون دنیا برام هم صحبت خوب قرار بده . برای همه اونهایی که مثه من بودند یا گرفتار هم صحبت بد بودند . 

 

حاج آقا امشب گفت همه عالم دارن با ما حرف میزنن ، درخت ها ، گربه ها ، دیوارها ، همه ... 

اصل بر شنیدنه ولی ما کر شدیم . حرف جالبی زد . گفت اولین حسی که در ما انسانها به کار میفته شنواییه و آخرین حسی که از بین میره هم شنواییه . حتی میگن وقتی انسان میمیره تا 48 ساعت بعد از مردنش هنوز میشنوه . 

گفت اگه سکوت کردن رو یاد بگیرین میتونین هم اینها رو بشنوین . اگه سکوت کردن رو یاد بگیرن حرف زدن رو هم یاد میگیرین . 

برای من که خیلی سخته . ولی امیدوارم غیر ممکن نباشه ! 

 

شاید دلیل اینکه الان تنها هستم هم همینه . شاید قرار بود بشینم به این حرفها فکر کنم . شاید قرار بود اینها رو اینجا بنویسم که هیچ وقت یادم نره . 

خدا رو شکر ... 

امروز عالی بود . پر از رزق معنوی و مادی . پر از نور مهتاب !

فردا قراره عالی تر بشه . ایمان دارم . 

قشنگ ترین دعایی که تا به حال شنیدم این بوده . هرچند گنده تر از دهنم حرف میزنم ولی با این حا میخوام از این به بعد همین رو از خدا بخوام : 

خدایا من رو میزان حق و باطل قرار بده .

الهی آمین  

یاحق


[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام جاودان آسیب ناپذیر

هم قطار ، همسفر ؛ سلام ! 

بهتون قول دادم که اگه وقتم اجازه داد براتون بنویسم . 

نمیخوام بگم از وقتی برگشتم از این رو به اون رو شدم . نمیخوام در بیان اتفاقات مبالغه کنم . هر چند این چیزهایی که الان میخوام بگم شاید از نظر شما اصلا ارزش گفتن نداشته باشند . 

ولی من هنوز نوپام . هنوز خیلی مونده تا بشم اونی که باید بشم و تازه اول راهم . نه اینکه به همین تغییرات کوچیک بسنده کنم و از اینجا به بعد دیگه کاری نکنم ، نه ! ولی برای خودم فعلا همین قدمهای کوچیک قانع کننده است . 

خیلی سعی کردم روی طرز صحبت کردنم کار کنم . اگه بخوام بگم دقیقا چی مد نظرمه ، باید بگم با خودم قرار گذاشتم که وقتی میخوام  آدمها رو صدا بزنم ، زیبا صداشون کنم . خواهر جان ، زهراجان ، مریم جان ... 

گفتم که شاید به نظرتون کوچیک بیاد ولی همین تغییر کوچیک ممکنه برای خیلی ها محسوس باشه و مقدمه تغییرات بزرگتر بشه . البته صد در صد موفق نبودم . چون برام خیلی کار سختیه ! هربار که میخوام کسی رو صدا بزنم ده بار توی دلم قشنگ صداش میزنم ولی آخرش همونیه که بود! بعضی وقتا عملی میشه . خیلی وقتا نه ! ولی قرار نیست دست بکشم . 

تصمیم گرفتم روی کنترل زبانم کار کنم . یه جدول درست کردم از گناه های زبان که برای هر روز یه خونه جلوی هر کدوم کشیده شده . من آخر شب اونها رو علامت میزنم و به خودم نمره میدم .

نمره هام همه افتضاحن ! حساب میکنم اگه هر روز همین قدر گناه کرده باشم فقط ، چقدر حق الناس به گردنمه . هر روز میگم امروز کمترش میکنم ولی ...

سعی کردم بطور خاص روی سجده نمازهام وقت بذارم . خدا رو شکر . از این کارم راضی ام .

من ولایت فقیه رو چند ماهی هست که پذیرفته ام . توی جوی بودم که این چیزها معنی نداره . 

در موردش با یکی صحبت کردم . نمیتونم بگم پذیرفت ولی دو تا اتفاق مهم افتاد : اول اینکه به فکر فرو رفت یعنی مثل همیشه نبود که تو جبهه مخالف حرف بزنه . و دوم اینکه خوشحال شدم تونستم عقیده ام رو در این مورد ابراز کنم . برای من خیلی قدم بزرگی بود .

با خواهرو برادرم بهتر حرف میزنم . در حد بهتر شدن چند کلمه ای و حرکات محبت آمیز . خیلی برام سخته ولی امیدوارم بتونم ادام هاش بدم .

پدر و مادر رو هنوز ندیدم ولی هر شب کلی فکر میکنم وقتی دیدمشون دقیقا چکار کنم که رفتار بهتری داشته باشم .

اینها تغییراتی بودن که مخصوص خودم بودن .قرار بود یه سری کارهای دیگه هم انجام بدم . یادم هست . دنبال راهی هستم که نه به بهترین نحو ، بلکه در حد مطلوب و کافی به اون اهداف هم برسم .

برام تجربه شده هرچقدر یه قدم رو بخوام بزرگتر بردارم کمتر تکون میخورم . به خاطر همین هم هست که از چیزای خیلی کوچیک شروع کردم .

نمیدونم تصور داشتید از من چی بشنوید . انتظار داشتید چه تغییراتی کرده باشم  و تصورتون چی بوده .

من هر چقدر فکر میکنم دکتر چمران چطور دکتر چمران شد نمی فهمم . هر چقدر فکر میکنم باید چطور خودم رو به جایگاه اون برسونم نمیدونم . من نمفهمم جهان آرا چطور تونست بشه جهان آرا .

فقط دارم هر روز راجع بهش فکر میکنم . هر روز فقط فکر میکنم .  همین ...

[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام بی همتا

یه روزی یه کسی یه جایی یه چیزی ... 

گشتم نبود 

نگرد که نیست .

 

بالاخره می فهمی  که امروز 

                           فقط خودت 

                           همین جایی هستی 

                           همونی هستی که همیشه دنبالش می گشتی . 

 

خدایا دلتنگتم . دلتنگ تویی که منو بوجود آوردی . کلی حرف باهات دارم . . . 

[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نامش

داشتم تنها پیاده روی می کردم و با خودم حرف میزدم .

رسیدم به جایی که گفتم خدایا میدانم که هستی ولی میشود همین الان یک اتفاقی ...

همین که جمله ام به کلمه اتفاق رسید سرم را بالا آوردم . یه تابلو بود که رویش نوشته شده بود :

کوچه اتفاق

جمله ام را نتوانستم تمام کنم . فقط لبخند زدم و گذشتم ... لبخند

[ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدایی که در این نزدیکی است

راستش میدانی 

تازه تازه به این نتیجه رسیده ام که اتفاق ها آنقدر ها که من بزرگش کردم بزرگ نبودند . در واقع جزو روند عادی زندگی بودند .

تصورم این است که این طرز تفکر حاصل فاصله زمانی و شاید مکانی است که پیش آمده .

 

خودم را خیلی بزرگ کرده بودم . خدا که به این آسانی به کسی وقت ملاقات نمی دهد ! چقدر ساده اندیش بودم که گمان میکردم همه اینها ...

 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد !

 

خدا را شاکرم به خاطر همه چیز . همین و بس .

[ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

[ دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ رها ]
[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نامش

استاد اوگ وی ( پاندای کونگ فو کار ) : هیچ چیز در دنیا تصادفی اتفاق نمی افته ! 

 

بازی دست یکی دیگه است ...

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدایی که ... 

چقدر بعضی وقتا آدم الکی الکی خیالات خوش به سرش میزنه ! 

چقدر "بعضی وقتا" آدم "زیادی " احمق میشه ! 

یه جایی خوندم اندازه حماقت آدمها به اندازه احساساتشونه . 

چقدر حالم از خلوص این احساس یا شاید از عمق این حماقت ، بهم میخوره .

چقدر دلم میخواد خودم نباشم . 

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ رها ]
[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام کسی به نام خدا

هر بار دلم میگیره و پناه میارم به این گوشه خلوت و دلم میخواد چند کلمه برای خودم بنویسم و خودم رو خالی کنم ، میگم شاید یه روز یکی این چیزا رو بخونه وبه خودش بگیره . یا د رموردم قضاوتی بکنه که درست نباشه .  پشیمون میشم . 

ای کاش یه جایی بود واسه خود خودم  . که میرفتم اونجا و با خیال راحت اینقدر می نوشتم که سبک شم . یه جایی که مجبور نبودم بعد از هر چهار پنج خطی که مینویسم بک اسپیس بزنم و پاکشون کنم . 

یه جایی که وقتی عنوانش رو مینوشتم حرف دلم رو هم زیرش میزدم . 

دلم میخواست همدرد و همزبون بعضی ها باشم . بعضیا وقتی حرف میزنن ، وقتی نگاه  میکنن ، غم تو چشماشون بیداد میکنه . و چقدر احساس ناتوانی و عجز میکنم وقتی هیچ کاری نمیتونم براشون بکنم . جز اینکه مثه یه احمق فقط شروع کنم به خندیدن تا بلکه یه مدت کوتاه اونا رو هم وادار کنم بخندن . آره ... درست مثه یه احمق

کاش سهمم بیشتر از این بود .

دعا میکنم بالاخره یه روزی بتونن همه غم و غصه هاشون رو فراموش کنن .

خدایا دل همه مسلمون ها رو از غم و غصه دنیا خالی کن .

خدایا دل امام زمان مون رو از همه مون شاد کن .

 

[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

نمیدونم چقدر اعتقاد دارید که شهیدان زنده اند و چقدر به این اعتقادتون ایمان قلب دارید ...

حجت الاسلام پناهیان :


وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ:

تو آنها را مرده مپندار، مرده بی اثر است، بل احیاء، اما این‎ها زنده‎اند،

یعنی با اثر است، فقط "عند ربهم یرزقون" روزی‌اش را آنجا می خورد،

ولی اثرش را اینجا دارد می‎گذارد، اشاره آیه این است که آنجا روزی می خورد

ولی اینجا اثرش را می‎گذارد، نه این که اثرش در بهشت است،

نه اثر شهدا همین جاست، "اَحیاء" برای ما است و گرنه اگر می‎خواستند

به قیاس قیامت، احیا باشند، خب همه آنجا احیا هستند، یکی دارد عذاب می‎شود

و دیگری به اصطلاح در بهشت برزخی منتعم است

مگر آن‎هایی که شهید نمی‎شوند اموات هستند؟ آنها هم احیا هستند اما

به قیاس قیامت، ... ولی شهدا احیا هستند ...، همان حیاتی که تو می‎گویی،

یک کسی که زنده باشد چه کار می‎کند، شهدا هم همان کار را می‌کنند.

[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رها ]

به نام خدا 

حجت الاسلام پناهیان:
نیازهای فطری وقتی شکوفا بشوند و انسان آنها را احساس کند،

آن‌قدر شدت و قوت دارند، که هیچ نامی زیبندۀ آنها نیست جز «عاشقی».

به جوان نگویید «عاشقی نکن»، در عوض معشوقش را درست به او نشان دهید.

آنهایی که می‌خواهند مسیر دینداری خود را آغاز کنند باید با عاشقی شروع کنند.

و عاشقی را فقط در فطرت می‌توان پیدا کرد.

«عاشقی کردن» اصلِ دین است.

میزان شدت محبت‌های فطری اصلاً قابل مقایسه با غرایز طبیعی مانند غریزۀ جنسی نیست.

[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ رها ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برای شهادت نفس می کشیم .
امکانات وب